چهارشنبه سوری رو گذاشته بود و از بیرونم صدای ترقه میومد! مامانم داشت اشپز خونه رو تمیز میکرد...
تجسم اون صحنه بهم حس خوشبختی رو میده حس زمانی رو میده که خوشبخت بودم و نمیدونستم دلم میخواد بپرم تو اون
زمان بعدشم به بابا زنگ نزنم هیچ وقت نبینمش هیچ وقت نرم آمریکا که هیچ وقت اینطوری نشم:(
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی